خرید بک لینک
با علی راه می رفتیم. با علی، با همان پالتوی همیشگی اش.با علی، با همان پالتوی همیشگی و ریش بلند و کلاه هنریاش. سرش پایین بود و بیشتر جلوی پایش را نگاه میکرد. گاهی هم خورشید نزدیک به غروب را. شعری خواندم. گفت: «شعرش خیلی قوی بود! شاعر خیلی خوب کار کرده بود.» گفتم: «من هم اگه توی کار خودم بتونم یه مقاله بنویسم که اینقدر قوی باشه، خیلی خوب میشه.» علی، همانطور سر به زیر گفت: «آره ...، ولی اگه نتونی

برچسب: الهی,دارد, نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:01

یک روز رفته بودیم بهشت. آن روزها در بهشت باز بود، ما مدام می رفتیم و می آمدیم. مثل الان نبود که! یادم نیست آن روز با کدام رفقا رفته بودیم، اما بودند چند نفر. رسیدیم یک جایی که به آدم ها میوه میدادند. میوه های بهشتی. بعضی ها میوه ی دانش بر میداشتند، بعضی ها میوه ی خوش اخلاقی، هر کسی یک میوه ای. اما یک میوه هم بود که شبیه هندوانه ی خودمان بود، اما اسمش رندوانه بود! مثل سایر میوه ها باکلاس نبود، اما

برچسب: ناتانائیل, نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:01

صفحه بندی