با علی راه می رفتیم.
با علی، با همان پالتوی همیشگی اش.با علی، با همان پالتوی همیشگی و ریش بلند و کلاه هنریاش.
سرش پایین بود و بیشتر جلوی پایش را نگاه میکرد. گاهی هم خورشید نزدیک به غروب را.
شعری خواندم. گفت: «شعرش خیلی قوی بود! شاعر خیلی خوب کار کرده بود.»
گفتم: «من هم اگه توی کار خودم بتونم یه مقاله بنویسم که اینقدر قوی باشه، خیلی خوب میشه.»
علی، همانطور سر به زیر گفت: «آره ...، ولی اگه نتونی
برچسب: الهی,دارد,
نویسنده: مهراد خوشنام
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 20:01